تبليغاتX
خدایا می خواهم عاشقت باشم


خدایا می خواهم عاشقت باشم

 غزلی چا‌پ‌نشده از حسین منزوی

شكوفه‌های هلو رُسته روی پیرهنت
دوباره صورتی ِصورتی‌ست باغ تنت

دوباره خواب مرا می‌برد كه تا برسم
به روز صورتی‌ات رنگ مهربان شدنت

چه روزی آه چه روزی كه هر نسیم وزید
گلی سپرد به من پیش رنگ پیرهنت

چه روزی آه چه روزی كه هر پرنده رسید
نوكی به پنجره زد پیشباز در زدنت

تو آمدی و بهار آمد و درخت هلو
شكوفه كرد دوباره به شوق آمدنت

درخت، شكل تو بود و تو مثل آینه‌اش
شكوفه‌های هلو رُسته روی پیرهنت

و از بهشت‌ترین شاخه روی گونه‌ی چپ
شكوفه‌ای زده بودی به موی پُرشكنت

پرنده‌ای كه پرید از دهان بوسه‌ی من
نشست زمزمه ‌گر روی بوسه‌ی دهنت

شكوفه كردی و بی‌اختیار گفتم آه
چقدر صورتی ِ صورتی‌ست باغ تنت

  + نوشته شده درچهارشنبه نوزدهم تیر 1387  ساعت 14:56  توسط محمدنیما 


 آواز عشق

آواز عشق

امروز هوا ابریست می خواهد باران ببارد در دل من

امروز شاید می دانم شقایق چه گلیست

امروز دیگر سر شار از عشقم

و خواهان قصه های حماسی بی دروغ

امروز غرقم در آتش خیال

امروز چه شوقی دارم پس از سال های بسیار

آخر امروز من عاشق ترین شما هستم

  + نوشته شده دریکشنبه ششم آبان 1386  ساعت 16:39  توسط محمدنیما 


 عشق

عشق در میان آفاق

عشق را بعض خود خواهی می دانند به فرض مثال  می گویند کسی را که دوست داری بگو یا مال من یا مال خدا

بعضی هم می گویند یعنی به عرش رسیدن

اما من می گویم دیوانه شدن زیرا کسی که عاشق شود دیگر نور خود را نمی بیند و به سوی نور کم سوی یار می رود

خوشا ای که خارم بی گلی نیست         خوشا ای دل خارم هم خداییست

پس عشق آخر خدا هست

  + نوشته شده دردوشنبه نوزدهم شهریور 1386  ساعت 0:54  توسط محمدنیما 


 سلامی چو بوسه ی نرم کبوتر بر بالش

سلامی دوباره بعد از چند ماه

می دونین من کلی امتحان داشتم و نمی تونستم زورد آپ کنم

اما این دفعه نه از خدا می گم نه از عشق

این دفعه روی بد زندگی رو می خوام بهتون بگم

مر گ و زجر و درد و مریضی همه از رو های بد زندگی هستن اما رویی که من می گم تا حالا در موردش فکرم هم نکردی

احساس گناه و بیهودگی

تا حالا از این احساس ها کردی شاید هم مثل من همیشه در این حس هستی اما مطمئن باش هیچ چیز نه تقصیر منه ؛ نه تو و نه حتی خدا بلکه تقصیر اون آدم هایی هست که از ضعف ما استفاده می کنن اما ای دوست من ای که پسری یا دختری بدون ما همه از روی خود باید خجالت بکشیم نه دیگران

من محمد نیما از امروز فریاد می زنم که دیگر احساس گناه ندارم من خود را مقصر هیچ چیز نمی دانم و دیگر نمی خواهم تنها باشم و در تنهایی خود گریه کنم همه برادر و خواهر های عزیزم من این ایمیل من هست mohammadnima_hani@yahoo.com اگر شد با من همکاری کنین تا بتونیم اینجا یک کاری برای هم انجام بدیم

با تشکر محمد نیما

  + نوشته شده درسه شنبه بیست و نهم خرداد 1386  ساعت 3:5  توسط محمدنیما 


 رو به خدا

سلام

امروز می خوام داد بزنم و چن جمله فقط چند جمله بگم

( ما زندگی می کنیم نه برای زجر نه درد نه سختی نه حتی لذت بردن ما زمدگی می کنیم تا یک لحظه لبخند بزنیم )

( وقتی تنهایی خیلی آزارم می ده دستم رو رو به خدا می گیرم و فقط می خندم )

اما من آنقدر تنهایم که لبخند هم نمی توانم بزنم ولی هنوز می دانم که خدا را دوست دارم

  + نوشته شده دردوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386  ساعت 21:57  توسط محمدنیما 


 

خانم ها و آقایان منی که مطلب می نویسم اسمم محمدنیما هست

اون هم صبا همکارم هست

محمد نیما هم می شه محمد یا نیما

  + نوشته شده دریکشنبه بیست و ششم فروردین 1386  ساعت 16:19  توسط محمدنیما 


 یه نامه ی کوچولو به خدا

و تنها عشق ماندگار است

  + نوشته شده درسه شنبه بیست و دوم اسفند 1385  ساعت 20:10  توسط محمدنیما 


 با نام خدا دلم را صاف نمودم

ِسمِ اللهِ الرَحمنِ الرَحیم

با عرض سلام

ببخشید که دیر آپ کردم می دونید که درس و مشق و کتاب و ... نمی ذاره ما به این کارا برسیم .

این دفعه درد و دل دارم با خدا پس بخون خودتم درد و دل کن

سلام خدا

خدایا به خدا خسته شدم دارم می میرم از غصه از بدی خدا نمی خوام بد بشم دوست دارم خوب بمونم چرا کمکم نمی کنی بابا خدا نمی خوام بزرگ شم هر روز که بزرگ تر می شم بدی ها رو بیشتر می بینم و خودم هم وارد می شم

خدا مگه نمی گن تو بزرگی مگه نمی گن همه رو دوست داری پس چرا با من خوب نیستی باشه باشه خدا نوبت من هم می شه اون وقت ببین خدا اما فقط می خوام بدونی به اندازۀ وصف نا پذیری دوستت دارم خودت هم می دونی به اندازۀ کی پس تو این وب نمی نویسم خدایا فعلا خودت نگه دار خودت باش پس خداحافظ .

ببخشید بچه ها اگه قشنگ نبود اما حرف دلم بود من این وبلاگ رو برای این راه انداختم که حرف دلم رو بزنم .

تا مطلب بعدی اون بالا سری نگه دارتون باشه

یا حق......................

  + نوشته شده دردوشنبه پانزدهم آبان 1385  ساعت 11:18  توسط محمدنیما 


 خدایاااااااااااا من را ببخش

سلام

من محمدنیما دوست شما از خدا گِلِه دارم اما نه اول از خودم بعد خدا آره اول از خودم می دونید چرا من سایۀ خدا را دیدم اما حس نکردم لطف اون رو دیدم اما لبخند به او نزدم و به خلق خدا زدم موقع سختی به او گله کردم و موقع خوشحالی از او نامی نبردم حال باز نمی دانم چرا از او گِِلِه دارم چون من آدم احمقی هستم .

خدایااااااااااااااااااااا من رو ببخش این کلمه رو همه هزار بار گفتیم اما چرا اون بخشید و ما خود را نبخشیدیم و گفتیم ما که آلوده شدیم باز جلو می ریم خدا که ما رو دیگه دوست نداره .....

ای انسانهای بیچاره خدا این قدر بزرگ هست که به التماس شما احتیاج نداره پس خوبی و بدی شما خوشحالی و بد حالی شما هم به او هیچ اثری نداره .

من محجمدنیما در همین جا می گویم که ایی خدا من بی عقل بودم که فکر می کردم معشوق تو هستی و عاشق ما من انسان پست معشوق و تو ای بزرگ ترین بزرگ ها عاشق من هستی اما نه مثل عشق زمینی که من از دست معشوق خود خسته شم و رهاش کنم تو ما رو هیچ گاه وارها نمی گذاری خدایا من رو ببخش که در مواقع سختی به پیش تو التماس کردم .من این جملۀ قدیمی را باز تکرار می کنم خدایااااااااااااااااااااااااا من را ببخش با این که می دانم از من به اندازه سر سوزنی گِلِه نداری نه از من از همۀ دنیا جهنمی که تو آن را آفریدی برای من کافیستچون من تو را نشناختم و مردم...............

بچه ها کاش می تونستید اشک من رو ببینیدمن گناه کارم از خدا ببخشش می خوام و توبه می کنم اون من رو می بخشه اما من باز همون گناه رو می کنم می دونم چون انسان هستم .

دوستدارشما محمدنیما هانی

یا حق .....

  + نوشته شده دردوشنبه دهم مهر 1385  ساعت 9:58  توسط محمدنیما 


 سلام به نرمی بال کبوتر

سلام دوباره

این شعر رو تقدیم می کنم به خدا

شاید قشنگ نباشه اما کلی حرف داره

بخونین نظر بدین و بگید از این شعر چی می فهمید

 

 

می زند نقش بر این دیوارِ خانه

با دست های مسکین نشانه

کودکی در دل خوشی ها

از میان دلبری ها

می زند نقش خدا را

در میان کودکی ها

از میان آه و بیداد

 با دل سادۀ خود

می کند صدا خدا را

با زبان سادۀ خود

در میان خواب و رویا

از میان قلب و دریا

کوه در میان عظمت خدا هیچ است

دوستداره شما محمدنیما

یا حق.........

  + نوشته شده درجمعه هفتم مهر 1385  ساعت 2:55  توسط محمدنیما 


 عشق ، چرا و چگونه

سلام می دونم چند وقتی هست که مطلب ننوشتم ببخشید

خوب حالا باز می نویسم .

بچه ها جدی عشق چرا و به چه قیمتی !

اصلاً چرا عاشق شیم من عاشق نشدم تا حالا و نمی خوام بشم چون

عشق کثیف شده به این حرف من نه خندین چون راسته اگه باور

برین تو چت رو برین تو خیابون با دوستتون فرقی نداره منظورم

اینه دخترا با دوست پسرا و بر عکس ببینین دروغ می گم پسرا

اگه دختر خوشکل تر و دختر پسر پول دار تر ببینن در می رن

امتحانش ضرر نداره حالا قیمتش اینه که  کم کم  قلب شما رو از

سنگ میکنه و یا به عشق کم رنگ من تازه فهمیدم که عشق

خیابونی و چتی به درد نمی خوره.

قربان شما محمد نیما

یا حق …..

 

اما عشق خاموش آتشی زیر خاکستر است

  + نوشته شده درشنبه چهارم شهریور 1385  ساعت 17:0  توسط محمدنیما 


 عشق و جنون

سلام  

مي دونم خيلي وقت چيزي ننوشتم خوب اشكال از من نبوده از امتحان هام بود اما حالا يه داستان با حال مي نويسم تا جبران بشه :

در روزگاران قديم در ديار هفتم عشق سه عاشق بودند يكي مجنون بود ديگري انسان آخري عالم بود اين سه در عشق مشترك بودند دختري از ديار عشاق . هر سه با هم به سراغ او رفتند از هر كدام پرسيد : چرا عاشق شدي ؟

عاقل گفت : در ذهنم گفتم دوستت دارم ذهنم قبول كرد .

انسان گفت : همه ي آدم ها عاشق مي شوند من هم شدم .

مجنون گفت : نمي دانم اما مي دانم از عشق مجنون شدم .

و اما دختر شهر عشاق به مجنون نگاه كرد و گفت من مي دانم چون از ديدنت احساس عشق را من هم كردم .

 

عشق مانند ماه مجنون است

  + نوشته شده درپنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385  ساعت 18:57  توسط محمدنیما 


 دعای یک عاشق

سلام

 چند وقتیه همون طور که می دونین از عشق زمینی بدم اومده ولی این دفعه مجبورم البته این دفعه هر دو عشق رو داریم .

این دفعه یه عاشق برای یه معشوق به یه معشوق دیگه التماس می کنه .

ای خدا تو من را در تنهایی تنها نگذاشتی من را دوست داری این دفعه هم دوستم بدار ای این دفعه هم تنهایم نگذار خدا دل من را پر از عشق کن اگر دوستم دارد دل را به سویش روان ساز اگر هم نه کاری کن که دیگر نبینمش خداوندا ای که هستی من از توست ای تو ای که با نور خود به من موجودیت دادی و من را به کمال رساندی که ن حال پیش تو زانو زنم و التماس کنم که من را به معشوق برسانی ای پروردگار دو عالم من می دونم عشق زمینی  عشقی فانی ست اما این خصلتی هست که خودت به من دادی پس یار و نگهدارم باش….

آمین یا رب العالمین

به نظر من که خیلی زیبا و پاک بود

لطف کنید نظر بدهید

با تشکر محمدنیما

 

  + نوشته شده دریکشنبه هفتم خرداد 1385  ساعت 12:39  توسط محمدنیما 


 

سلام
این دفعه این مطلب از خودم نیست
 
درخت را بريدند درخت خاموش بود هيچ تقلايي نکرد چرا؟ سالها از پي هم گذشت بهار...تابستان...پاييز....زمستان درخت همچنان خاموش... چرا؟ گويي وجود خارجي ندارد رهگذران بر باقي مانده تنه اش مي نشستند مي رفتند غم روزگار را بر تنش حک ميکردند او همچنان خاموش... چرا؟ روزي جوانه زد سر بر اورد رشد کرد متبلور گشت ديگر خاموش نبود رهگذران ديگر نتوانستند... ودر ساسارش مي ارميدند حال سايه اش را بر همه جا گسترانيده است او خاموش نيست چرا؟ چون: اميدوار بود به شکوفا شدن به زندگي به عشق به پايان ظلم و نفرت به نابودي ذلت به آينده به لطف معشوق....... ..................بزرگترين گناه نااميدي.......................
 
نوشته شده توسط سامان
  + نوشته شده درجمعه پنجم خرداد 1385  ساعت 12:14  توسط محمدنیما 


 اللهُ نورِ السّماواتِ و الاَرض

خدا عشق جاودان

سلام

امروز از اون روزاست عشق خدا تو دلم گل کرده می خوام بنویسم .

بذارین این دفعه داستان رو با سوال شروع می کنم :

خدا چیه ؟ چرا دوستش دارم ؟ چرا گناه می کنیم می ترسیم ؟

خدا رو نکسی دیده نه می بینه خدا نور ، خدا پاکه منبع خالص نور خدار رو نمی شه دید فقط می شه حسش کرد اونم نه با حواس پنج گانه باید با قلب حس بشه با مرکز عشق .

من نمی دونم اما دوستش دارم چون پروردگارم چون احساس خوبی به اون دارم چون همیشه با منه تنهام نمی ذاره

چون می دونم که اون خیلی مهربونه ومن رو دوست داره  چون در دل می بینمش به نور عظیمش می رسم نمی تونم نگاهش کنم

چون می ترسیم منبع عشق نذاره دیگه بریم پیشش و به منبع اصلی خود برگردیم و جزء اون بشیم و با عشق زندگی کنیم  چون می فهمیم که دیگه کسی دوستمون نداره و عشق اون رو از دست دادیم و تنها می مونیم

بچه ها و دوستان

لطفا اگه داستان این جوری دارین بفرستین

با تشکر :  محمد نیما

  + نوشته شده درجمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385  ساعت 17:0  توسط محمدنیما 


 عاشق هرگز از پیش معشوق نمی رود

ببین عشق را که از پاکی روح را در دنیا گرفتار می کند

 

 

 

  + نوشته شده درچهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385  ساعت 17:27  توسط محمدنیما 


 

سلام

از کسانی که به این وبلاگ سر می زنند خواهش می شود من را یکی از پیوند های خود کنند

ممنون

قربون همه ی شما محمدنیما

  + نوشته شده درسه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385  ساعت 8:38  توسط محمدنیما 


 عشق ، عاشق ، معشوق

سلام

ببخشید دیر به روز می کنم

این دفعه نه داستان نه جوک و نه مسخره این دفعه غم .

شاید بعضی به این مطلب بخندند و یا چیز هایی در نظرات بنویسند .

همین طور که از اسم مطلب می فهمید ماجرا در مورد درد بیشتر جووناست .

1.عشق : این کلمه در لغت به معنی دوست داشتن است . اما در دل من وتو به معنا های مختلفی است من نظر خودم رو می نویسم تا نظر تو چی باشه

عشق واژه تنهایی دل عشق تاریکه قرمز قرمز اما بوی خوبی داره بوی طراوت گل های بهاری که با شنیدن صدای قلب عاشق جون می گیرن و با نور معشوق طراوت عشق واژه بازیچه نیست نباید زیر پا له بشهعشق واژه مقدسیه نباید توسیاهی گم بشه نباید تو دل آدما کور بشه اما شده عشق چه ضربه هایی که نخورده عاشق دل معشوق رو شکونده فکر نکین اون دو تا ضربه خوردن نه فقط عشق سر افکنده شد عشق نباید بیشتر از این با این روابط میان دختر ها و پسر ها کثیف بشه پس تو رو خدا بی یاین عشق رو دوباره زنده کنیم با طراوت گل یاس .

2.عاشق : در لغت به معنای کسی است که قلب خودش رو به کس دیگه ای می ده .

عاشق مثل رنگین کمان هفت جزء داره 1) معشوق خود رو دوست داره و براش می میره 2) عاشق رنگ سفید رو دوست داره 3) عاشق نمی دونه بدون معشوق چی کار کنه 4) عاشق طبیعت رو با تمام وجود حس می کنه 5) عاشق قلبش رو هدیه می ده 6) عاشق هنگام دیدار معشوق به اوج خود می رسه 7) عاشق تنهایی رو دوست داره اما نه وقتی که مع شو ق پیشش هست.

3. معشوق : در لغت به معنی کسی است که قلب عاشق رو هدیه می گیره

معشوق پاکه که می تونه دل عاشق رو بگیره معشوق نور روشنایی عاشق معشوق زنده کنندۀ دل پژمردۀ عاشق است.

عزیزانم امیدوارم این حرف ها رو بخوانید و دیگر این واژه های مقدس رو به شو خی نگیرید .

از همه ممنون لطف کنید نظر هم بدید .
  + نوشته شده دردوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385  ساعت 17:56  توسط محمدنیما 


خدا را دوست دارم
خدا را می پرستم
خدا را .....
اما هیچگاه نگفتم خدا برایت می میرم

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

نوشته های پیشین
هفته سوم تیر 1387

هفته اوّل آبان 1386

هفته سوم شهریور 1386

هفته چهارم خرداد 1386

هفته چهارم فروردین 1386

هفته چهارم اسفند 1385

هفته سوم آبان 1385

هفته دوم مهر 1385

هفته اوّل مهر 1385

هفته اوّل شهریور 1385

هفته چهارم خرداد 1385

هفته اوّل خرداد 1385

هفته چهارم اردیبهشت 1385

هفته سوم اردیبهشت 1385

پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
آره برو ولی بدون اینجا یکی برات می میره
نه عشق.نه آفتاب.زیرا هر دو غروب می کنند
حرف های تنهایی
دلیل گریه های من غم نبودن تو بود
دوستت دارم عشق من منا
کابوس
الهه ی مرگ
دبیرستان شهید مطهری
من خدا را دوست دارم چون عشق را...
عشق + عشق = من و تو
در گاهی پنجره
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
... جز لبخند چیزی نگفت
سلامم کن
كابوس

 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM